تبليغاتX
روزنوشت

روزنوشت

امشب دلم خيلي گرفته فقط بغل يكي كمه كه ارومم كنه وقت  نشد بهش بگم چقدر حالم بده  تو گريه به سرم زد فال حافظ بگيرم اما حافظم ارومم نميكنه دلم خييلي گرفته نميدونم چكار كنم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط mahsa 

خيلي چيزارو نميدونستم خدايا چرا يه لحظه هم فكرشونو نكردم؟چرا شك نكردم؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط mahsa 

يادش بخير

امروز اتفاقي يه فيلم ديدم مال ترم اخر دانشگام بود.روز دوم  كارورزي اتاق عمل بود

يه اتاق كه عملي توش نبود بوديم و مثلا قرار بود اسم ابزارها و كاربردهاشون  و قيافه هاشونو ياد بگيريم

بيشتر به شوخي و مسخره بازي گذشت البته وسط حرفاي متفرقه گاهي هم وسايل رو به دوربين نشون ميداديم و اسمشونو ميگفتيم.

منو "م" هم كه تو حال خودمون بوديم يه نخ بخيه برداشتيمو افتاديم به جون شان ها. يادش بخير

ياد اقاي موقري بخير چقدر باهم دوست شده بوديمااااااا وقتي اسكراب شده بودم هي ميگفت براي عمل ارتوپدي بايد زور داشته باشيا چه عمل طولاني هم نصيب من شد

"ف" بهم اس ام اس ميده خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم .بازم منو برد به دوران خوش دانشجويي

اونم منتظر اين تاييده لعنتيه تا از بيكاري راحت شه

دلم براي قديما تنگه براي تمام بجه هاي گروه البته به جز چند نفري كه هميشه همه چيو خراب ميكردن

 

پي نوشت:يادته وقتي اومدم پيشت چقدر داغون بوذم؟خيلي بهم كمك كردي ازت ممنونم ولي بازم دلم برات تنگ شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط mahsa  | 

نترس

يه شوهر عمه ي جيگر دارم كه چندوقتيه سرطان داره اما ماشالا روحيش از منم بهتره .هميشه راجع به بيماريش اطلاعات جمع ميكنه بعد باهام حرف ميزنه گاهي سوال ميپرسه.ميگه دوست دارم درموردش بدونم نميخوام ازش فرار كنم.امروز داشتيم باهم حرف ميزديم بهم ميگفت تو زندگي نترس اگه اميدتو از دست ندي هيچ چيز نميتونه از پا درت بياره بعد هم يه حكايتي گفت:

وقتي سقراط پير شده بود يكي از شاگرداش همش مسخرش ميكردو به بقيه ميگفت سقراط ديگه پير شده و چيزي بلد نيست.يه روز سقراط به شاگرد مذكور ميگه بيا مسابقه بديم.هردومون يه سم درست كنيم و جلوي همه ي مردم سم هاي هم رو بخوريم وقتي خورديم بايد بفهميم كه سم از چيه و پادزهرشو  پيدا كنيم و بخوريم.شاگرده قبول ميكنه . 15روز فرصت داشتن.سقراط توي يه هاون اب ميريزه و در روز چند بار اونو ميسابه.توي اين 15روز هروقت كه شاگرده از كنار خونه سقراط رد ميشد صداي  سائيدن ميومد.شاگرد هم يه سم قوي تهيه كرد. روز مسابقه اول سقراط سم رو خورد فهميد  پادزهرش چيه.تهيه كرد و خورد.اما شاگردخيلي ترسيده بو د.همين كه لبه ي ظرف سم رو به لبش زد مرد.همه ي مردم گفتن واااااييييي چه سم كشنده اي. سقراط گفت نه اون از ترسش مرد.اين اب خاليه.من ميخورم شما هم بخوريدهيچ كس نميميره

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط mahsa  | 

سلام


قديما كه جوونتر بودم يه وقتايي يه چيزايي توي يه ورق كاغذ يا توي قسمتاي خالي كتابام مينوشتم.بعدها كل حرفامو براي يه عزيزتر از جاني ميگفتم و احساس سبكي ميكردم.

اخيرا هم  يه دقتري دارم كه هروقت دلم ميگيره ميرم سراغش. با خوندن وبلاگها به ذهنم رسيد شايد داشتن يه وبلاگ به منم كمك كنه تا با شرايط جديدم كنار بيام.

اميدوارم توي اين دنياي مجازي دوستاي خوبي پيدا كنم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط mahsa  |